curvy road

دوام، این اکسیر بقا

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین سوءتفاهم زمانه‌ی ما این است که خیال می‌کنیم بقا نتیجه‌ی «فهمیدن» است؛ انگار اگر به اندازه‌ی کافی بفهمیم، اگر داده‌ها کامل شوند و اگر یک‌بار به جواب درست برسیم، بعد از آن همه‌چیز در وضعیت امن و قابل پیش‌بینی باقی خواهد ماند.

اما مسئله این‌جاست که ذهن ما اساساً برای تحمل ابهام ساخته نشده است، بلکه برای بستن پرونده‌ها و رسیدن به نوعی قطعیت طراحی شده؛ و دقیقاً همین میل به قطعیت است که ما را در مواجهه با جهانی که روزبه‌روز سیال‌تر و ناپایدارتر می‌شود، دچار خطا می‌کند.

دنیا دیگر شبیه مسئله‌های کتاب نیست که صورت‌بندی روشن، داده‌های کامل و جواب مشخص داشته باشد. قواعد آن مدام تغییر می‌کنند، مسئله‌ها اغلب ناقص‌اند، و پاسخ‌ها نه‌تنها قطعی نیستند بلکه تاریخ انقضا دارند. در بسیاری از موقعیت‌ها اصلاً «جواب درست»ی وجود ندارد، بلکه صرفاً با انتخاب‌هایی مواجهیم که هرکدام هزینه‌ها و پیامدهای متفاوتی دارند.

در اجلاس داوس ۲۰۲۶ جمله‌ای شنیدم که بیش از آن‌که شبیه یک شعار جذاب باشد، شبیه هشداری جدی به نظر می‌رسید: «در جهانی تکه‌تکه‌شده، پایداری از کارآیی مهم‌تر شده است.» این جمله اگر درست فهمیده شود، مرزی اساسی میان دو نوع نگاه به جهان ترسیم می‌کند؛ کارآیی متعلق به جهانی است که در آن ثبات مفروض گرفته می‌شود، جایی که می‌توان قواعد را بهینه کرد و انتظار داشت که همان قواعد فردا نیز برقرار بمانند، اما دوام به جهانی تعلق دارد که دائماً فرو می‌ریزد و از نو ساخته می‌شود، جهانی که در آن تغییر نه استثنا بلکه قاعده است.

در چنین زمینه‌ای، می‌توان به سراغ مارتین هایدگر رفت و او را نه صرفاً به‌عنوان فیلسوفی پیچیده، بلکه به‌عنوان کسی خواند که سرنخ‌هایی برای زیستن در جهان ناپایدار به دست می‌دهد. در این خوانش، دوام نه از «فهمیدن» بلکه از کنجکاوی سرچشمه می‌گیرد. فهمیدن، با تمام ارزشی که دارد، حسی از تمام‌شدن و بسته‌شدن به همراه می‌آورد؛ کسی که گمان می‌کند به فهم نهایی رسیده، دیگر کمتر سؤال می‌پرسد و همین توقف در پرسشگری است که او را در برابر تغییرات بعدی آسیب‌پذیر می‌کند.

به بیان دیگر، فهمیدن به گذشته تعلق دارد؛ دانشی است که در بستر شرایطی خاص شکل گرفته و ممکن است با یک تغییر در زمینه، ناگهان کارایی خود را از دست بدهد. در مقابل، کنجکاوی نوعی گشودگی دائمی است، نوعی آمادگی برای این‌که آنچه دیروز پاسخ به نظر می‌رسید، امروز دوباره به پرسش تبدیل شود. تاریخ تحولات تکنولوژیک نمونه‌های فراوانی از این وضعیت به ما نشان می‌دهد: مهارت‌هایی که سال‌ها به‌عنوان تخصص‌های ارزشمند شناخته می‌شدند، در فاصله‌ای کوتاه کارکرد خود را از دست داده‌اند، در حالی که افرادی که بیش از تکیه بر پاسخ‌ها، به فرآیند یادگیری و پرسیدن متعهد بوده‌اند، توانسته‌اند خود را با شرایط جدید وفق دهند.

کنجکاوی در این معنا صرفاً یک ویژگی شخصیتی نیست، بلکه نوعی موضع‌گیری در برابر جهان است؛ نوعی پذیرش ندانستن و حتی اتکا به آن. ندانستن، اگر به‌جای ترس، با نوعی گشودگی همراه شود، می‌تواند به مزیتی جدی تبدیل شود، زیرا فرد را در وضعیت آمادگی دائمی برای بازنگری، یادگیری و عبور از مرزهای تثبیت‌شده قرار می‌دهد. چنین ذهنی نه‌تنها به حوزه‌ی تخصصی خود محدود نمی‌ماند، بلکه به‌طور طبیعی به سمت پیوندزدن حوزه‌های مختلف و کشف ارتباط‌های غیرمنتظره حرکت می‌کند.

در این نقطه، جمله‌ی برتراند راسل معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند؛ آن‌جا که می‌گوید «تنها حیوانات هستند که تخصصی کار می‌کنند». اگر این گزاره را در بستر جهان امروز بخوانیم، می‌توان آن را به این شکل فهمید که تخصص در محیطی معنا پیدا می‌کند که از درجه‌ای از ثبات برخوردار باشد، حال آن‌که جهان انسانی امروز بیش از هر زمان دیگری بی‌ثبات و پیش‌بینی‌ناپذیر شده است. در چنین شرایطی، افراط در تخصص می‌تواند به‌جای آن‌که مزیت باشد، به نوعی محدودیت تبدیل شود.

ظهور هوش مصنوعی این وضعیت را آشکارتر از همیشه کرده است. آنچه ما سال‌ها به‌عنوان «کار تخصصی» می‌شناختیم—کارهای دقیق، تعریف‌پذیر و قابل بهینه‌سازی—اکنون دقیقاً همان حوزه‌ای است که ماشین‌ها در آن عملکردی چشمگیر دارند. در مقابل، آنچه همچنان به‌طور نسبی در قلمرو انسانی باقی مانده، توانایی حرکت میان حوزه‌ها، برقراری ارتباط میان امور ظاهراً نامرتبط، تحمل ابهام و از همه مهم‌تر، طرح پرسش‌های درست پیش از جست‌وجوی پاسخ‌هاست.

از این منظر، «جنرالیستِ کنجکاو» نه‌تنها فردی سطحی یا پراکنده نیست، بلکه می‌تواند مقاوم‌تر از متخصصی باشد که تمام هویت خود را به یک حوزه‌ی محدود گره زده است. چنین فردی وابستگی کمتری به یک چارچوب خاص دارد، در برابر فروپاشی آن چارچوب کمتر آسیب می‌بیند و حتی اگر دچار گسست شود، توانایی بیشتری برای بازسازی خود در قالبی تازه دارد.

در نهایت، شاید مسئله‌ی اصلی دیگر این نباشد که چه مقدار می‌دانیم، بلکه این باشد که تا چه حد می‌توانیم ندانستن را تحمل کنیم و در دل آن همچنان به حرکت ادامه دهیم. دوام، در این معنا، نه پاداش دانایی، بلکه نتیجه‌ی گشودگی ذهنی است؛ کیفیتی که به ذهن اجازه می‌دهد در برابر تغییر بسته نشود.

شاید به همین دلیل است که خورخه لوئیس بورخس در «ویرانه‌های مدور» به قدرت معما اشاره می‌کند و آن را نه در حل‌شدن، بلکه در حل‌نشدنش می‌بیند؛ زیرا معما تا زمانی که گشوده باقی می‌ماند، ذهن را زنده نگه می‌دارد، اما به‌محض حل‌شدن، به چیزی عادی و بی‌رمق فروکاسته می‌شود.

دوام، شاید دقیقاً در همین ناتمام‌بودن نهفته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *