«قلمروی لاشخورها»: مواجهه با جهانی بی‌مرکز و شاید بی‌اعتنا

قلمروی لاشخورها ساخته جو بنت، سریال انیمیشنی در ژانر علمی تخیلی، ماجراجویانه و ترسناک است. داستان در مورد نجات‌یافتگان سفینه بین‌سیاره‌ای با نام دیمیتر ۲۲۷ است که در سیاره‌ای عجیب وستا گیر کرده‌اند. در ابتدا بازماندگان به سه گروه تقسیم شده‌اند: فرمانده «سم» و گیاه‌شناس «اورسولا»، متخصص فنی سفینه با نام «آذی» و ربات همراهش که لِوی نام دارد، خدمه منزوی به اسم «کامن» که با موجودی تله‌پاتیک به نام «هالو» سفر می‌کند.

اکوسیستم به مثابه روایت

جهان در اکثر آثار علمی تخیلی، در پس زمینه داستان وجود دارد و خود را هر از گاهی عیان می‌کند اما در قلمروی لاشخورها، جهانْ خودِ داستان است. سیاره وستا، کاملا رفتاری زنده دارد. این موجود/سیاره نه مانند گیاه یا حتی حیوانات است، بلکه بیشتر شبیه انسانی‌ست باهوش، رنج‌دیده و در عین حال مقتدر که قوانین خودش را دارد. آگاهی‌ سیاره وستا ما را بی‌اختیار به یاد سیاره سولاریس (۱۹۷۲) ساخته آندری تارکوفسکی و یا «منطقه» در استاکر (۱۹۷۹) از همین کارگردان می‌اندازد. اما تفاوتش در میزان پرداختن به جهان اطراف شخصیت‌های داستان است. در قلمروی لاشخورها، سیاره وستا، خودش نقشی فاعلی دارد. کنش‌گری مستقل است که تصمیم می‌گیرد، نابود می‌کند و یا جان می‌بخشد.

جهان آگاه قلمروی لاشخورها

در قلمروی لاشخورها با گونه‌ای اکوفیکشن طرف هستیم. قوانین زیست‌شناسی این دنیای بیگانه برای انسان قابل درک نیست. موجوداتش ترکیبی از گیاه و حیوان هستند. گویی طبیعت بیشتر شبیه «یک سیستم زنده‌ی واحد» عمل می‌کند تا موجودات جدا از هم. شعوری واحد در تمامی زیر و بم این سیاره می‌چرخد. کارگردان قلمروی لاشخورها از عمد اطلاعات زیادی به بیننده در خصوص این سیاره نمی‌دهند و این به رازگونگی جهان سیاره بیشتر می افزاید. در وستا به هیچ وجه رابطه انسان با طبیعت از نوع استعاری نیست: گاهی خشن و گاهی غیرقابل فهم. کارگردان، صرفا ما را با «تجربه» این سیاره شریک می‌کند و تفسیر را به خودمان می‌سپارد: تجربه‌ای آرام، مراقبه‌ای، گاهی حتا شاعرانه و گاهی هم به شدت خشن و نامهربان.

قلمروی لاشخورها در روایت سیاره وستا به این موضوع فلسفی می پردازد که جایگاه انسان در طبیعت چیست؟ آیا طبیعت دشمن انسان است یا صرفا در خصوص وجود یا عدم وجود وی بی‌اعتناست؟ آیا آن گونه که در ادبیات کلاسیک، طبیعت را مادر خطاب می‌کردند این جا هم صدق می‌کند یا خیر؟

پاسخ «قلمروی لاشخورها» به این پرسش‌ها، نه در قالب یک حکم قطعی، بلکه در شکل نوعی جابه‌جایی بنیادین در نگاه به طبیعت ارائه می‌شود. در این جهان، طبیعت نه خصم انسان است و نه مادری حامی؛ بلکه شبکه‌ای خودبسنده و بی‌مرکز است که نسبت به حضور انسان بی‌تفاوت می‌ماند، مگر آنجا که انسان ناگزیر وارد منطق درونی آن شود. این بی‌تفاوتی، در عین حال که خشونت‌بار به نظر می‌رسد، حامل نوعی نظم عمیق‌تر است: نظمی که بر اساس همزیستی، دگردیسی و پیوندهای زیستی شکل گرفته و انسان تنها در صورت پذیرش این قواعد می‌تواند در آن دوام بیاورد. از این منظر، طبیعت دیگر «دیگری» در برابر انسان نیست، بلکه کلیتی است که انسان را نیز در خود حل می‌کند و به بازتعریف جایگاهش وامی‌دارد.

بدن، دگردیسی و بیگانگی

همانطور که در بالا ذکر شد، در سیاره وستا، موجودات حالتی بین گیاه و حیوان دارند. بدن، در این سیاره پایدار نیست، دائم در حال تغییر، همزیستی، یا بلعیده شدن است. وحشت بدنی (Body Horror)، بنا به تعریف به ترسی اشاره دارد که از تغییر، تخریب یا دگرگونی بدن (انسان یا موجود زنده) ایجاد می‌شود. این ژانر روی شکنندگی بدن و از دست رفتن کنترل روی آن تمرکز دارد. در این اثر ، موجودات سیاره نه‌تنها خطرناک‌اند، بلکه با بدن شخصیت‌ها تعامل زیستی دارند. انگل‌ها، ارگانیسم‌هایی ساده نیستند که تنها از غذا و تن موجودات دیگر تغذیه می‌کنند بلکه موجوداتی باهوش هستند که قادرند ذهن و روان قربانیان خود را کاملا در کنترل خود قرار دهند.

در «قلمروی لاشخورها» آنچه در دل تجربه‌ی وحشت بدنی به‌طور مداوم فرو می‌ریزد، مرز میان «بدن» و «هویت» است. بدن دیگر یک ظرف ثابت برای خودآگاهی نیست، بلکه میدان نفوذ، تغییر و بازنویسی است؛ جایی که نیروهای بیرونی می‌توانند نه‌تنها ساختار فیزیکی، بلکه ادراک، حافظه و اراده را نیز دگرگون کنند. این وضعیت، ترسی عمیق‌تر از صرفِ آسیب‌پذیری جسمانی ایجاد می‌کند: ترس از اینکه «خود» دیگر متعلق به فرد نباشد. در چنین جهانی، هویت انسانی نه از درون، بلکه در تعامل با موجودات دیگر و نیروهای زیستی شکل می‌گیرد و به همین دلیل همواره در معرض فروپاشی و بازتعریف است.

در دو موضوع از قلمروی لاشخورها به انگل‌وارگی و هم‌زیستی به خوبی اشاره شده است. در موضوع اول، کامن، خدمه سرخورده سفینه دیمیتر را داریم که شخصیت نه چندان مثبت ماجراست. در فلش‌بکهایی که از انیمه می‌بینیم متوجه می‌شویم که کامن بدون اجازه سم (ناخدا) مسیر سفینه را تغییر می‌دهد و در اثر طوفان خورشیدی، سفینه دچار نقص فنی شده، بسیاری از خدمه کشته می‌شوند و کل ماموریت نابود می‌شود. کامن فردی خودخواه، مشکل‌دار و با ذهنی ناپایدار است. وی با دوست دخترش هم رابطه سالمی نداشته است. طی فلش‌بک‌ها متوجه می‌شویم که کامن به شدت به دوست دخترش وابسته بود، هویت خودش را از رابطه می‌گرفت و بدون او احساس بی‌ارزشی و تنهایی شدید داشت. دوست‌دخترش (که در داستان خیلی هم پررنگ نشان داده نمی‌شود) به نظر می‌رسد، از این فشار احساسی خسته شده و و از کامن فاصله می‌گیرد. این برای او یک ضربهٔ شدید روانی است. حتی می‌توان گفت تصمیم فاجعه‌بارش (که باعث سقوط سفینه شد) تا حدی ریشه در همین آشفتگی درونی دارد.

هنگامی که هالو (موجودی با قدرت‌های جابه‌جایی اشیا با ذهن و ارتباط ذهنی)، کامن را پیدا می‌کند، رابطه‌ای انگل‌وار با وی به وجود می‌آورد. هالو با نشاندن تصویری از فایونا (دوست دختر سابق کامن) وی را هدایت می‌کند. هالو عموما از میوه‌جات تغذیه میکرد اما حال با وجود کامن می‌تواند حیوانات را هم به سبد غذایی‌اش اضافه کند و کم‌کم بزرگ‌تر و قوی‌تر می‌شود.

عنصر عذاب وجدان در کامن بسیار حیاتی‌ست. حیات‌وحش به سفینه‌ی آسیب‌دیده‌ی «دیمیتر» نفوذ می‌کند و شروع به شکار مسافرانی می‌کند که در خوابِ انجمادی گیر افتاده‌اند. «چارلی»، جوانی که در این حالت است، از خواب بیدار می‌شود و به‌ سختی از سفینه می‌گریزد و خود را در منظره‌ای بیگانه، خشن و گیج‌کننده گم‌شده می‌یابد.

پس از چند روز سرگردانی و زخمی شدن توسط جانوران خطرناک، او با کامن روبه‌رو می‌شود، اما هالو چارلی را می‌کشد و کامن مرگ او را به‌صورت توهم، مرگ فیونا می‌بیند. مشخص می‌شود که فیونا زمانی کشته شده که کیمن او را در دیمیتر در حال انفجار رها کرده است.

کامن تلاش می‌کند برای پیدا کردن فیونا آنجا را ترک کند، اما هالو به‌صورت تله‌پاتیک به او یادآوری می‌کند که مسئول مرگ اوست. کیمن در اوج ناامیدی و عذاب وجدان، طلب کمک می‌کند و هالو او را در بدن خود جذب می‌کند؛ جایی که او وارد حالتی بیهوش و رؤیاگونه می‌شود.

هالو و کامن
هالو و کامن

از اینجا به بعد، انگار این کامن است که کنترل هالو را در دست گرفته است. هالو، تحت تأثیر کامن که همچون انگلی در وجودش جا خوش کرده، به سمت سفینه می‌رود و سرنشینان آن را از بین می‌برد. خاطرات و شخصیت کامن بر رفتار هالو سایه می‌اندازد؛ تا جایی که دیگر از روی نیاز به تغذیه عمل نمی‌کند، بلکه انگیزه‌اش بیشتر خشم و انزجار است.

موضوع دوم، هم‌زیستی لِوی با گیاهی از سیاره وستا است. واژه همزیستی را آورده‌ام چرا که رابطه این دو به مخربی رابطه کامن و هالو نیست. لِوی در ابتدا یک ربات معمولی است، اما بعد از آسیب دیدن، با نوعی گیاه بیگانه تماس پیدا می‌کند. این تماس ساده نیست، در واقع شروع یک همزیستی (Symbiosis) است: گیاه شروع به رشد روی بدن لِوی می‌کند، سیستم‌های وی را ترمیم و حتی تغییر می‌دهد و در عوض لِوی هم به نوعی «میزبان» برای ادامه حیات گیاه می‌شود.

تمامی مدارهای لوی را ماده زرد چسبناک پر کرده
تمامی مدارهای لوی را ماده زرد چسبناک پر کرده

در جایی از اپیزود چهارم، آذی میخواد مدارهای لِوی را شر آن گیاه زرد چسبناک رها کند و لِوی به او میگوید: «چیزی که به نظر تو عجیب می‌آد لزوما یک اختلال کارکردی نیست… این دنیا چیزهایی رو باهام سهیم میشه که خودم به تنهایی توان تجربه‌اشون رو نداشتم. چیزایی که مافوق زاویه دیدم قرار دارن.»

رابطه لِوی و گیاه، تنها از جنس فیزیکی نیست بلکه ذهنی و هویتی هم هست: لِوی کم‌کم از یک ابزار برنامه‌ریزی‌شده، به موجودی با درک، انتخاب و حتی حس همدلی تبدیل می‌شود. تصمیم‌هایش دیگر صرفاً منطقی نیستند، بلکه نوعی آگاهی نوظهور در آن دیده می‌شود، او بیشتر از پردازش داده‌ها، شروع به درک محیط و موجودات اطرافش می‌کند.

هنگامی که هالو، لِوی را به معنای واقعی به هزار تکه تبدیل می‌کند، این گیاه است که او را نجات می‌دهد. لِوی شروع به ارتباطی سازنده با کل سیاره می‌کند: گیاه کشت می‌دهد و کم‌کم با کل اکوسیستم سیاره هم‌ساز می‌شود.

نکته جالب ماجرا اینجاست که سرانجام در نبرد بین هالو و انسان‌ها، این لِوی است که منجی می‌شود: موجودی که دیگر هم ماشین است و هم حس انسانی دارد.

پساانسان‌گرایی

در  قلمروی لاشخورها، پساانسان‌گرایی نه به‌عنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه به‌صورت تجربه‌ای زیسته و ملموس بازنمایی می‌شود. این جهان، انسان را از جایگاه سنتی‌اش به‌عنوان مرکز معنا و کنترل خارج می‌کند و او را در دل اکوسیستمی قرار می‌دهد که قوانینش مستقل از اراده‌ی انسانی عمل می‌کنند. شخصیت‌ها در مواجهه با محیط بیگانه درمی‌یابند که نه دانش، نه فناوری و نه حتی بدن انسانی‌شان برتری خاصی به آن‌ها نمی‌دهد، بلکه آن‌ها صرفاً یکی از اجزای شبکه‌ای پیچیده از حیات هستند. این جابه‌جاییِ جایگاه، هسته‌ی پساانسان‌گرایی اثر را شکل می‌دهد: فروپاشی ایده‌ «انسان به‌عنوان معیار همه‌چیز»

این نگاه پساانسان‌گرایانه را می‌توان در امتداد سنتی دید که در آثار نویسندگانی چون مارگارت آتوود نیز شکل گرفته است؛ برای مثال در رمان آریکس و کریک، جهان پس از فروپاشی انسانی، صحنه‌ی ظهور موجوداتی است که دیگر بر اساس مرزهای کلاسیک «انسان/غیرانسان» تعریف نمی‌شوند. در آنجا نیز انسان نه نقطه‌ی اوج تکامل، بلکه خطایی در یک فرایند پیچیده‌تر زیستی تلقی می‌شود. مشابه همین رویکرد را می‌توان در نابودی(Annihilation)  اثر جف وندرمیر دید؛ جایی که طبیعت، نه به‌عنوان پس‌زمینه، بلکه به‌مثابه نیرویی بیگانه و دگرگون‌کننده عمل می‌کند که هویت انسانی را از درون متلاشی می‌سازد. قلمروی لاشخورها، در چنین بستری، به این سنت می‌پیوندد و آن را از سطح روایت ادبی به تجربه‌ای دیداری و حسی ارتقا می‌دهد.

با این حال، تفاوت مهم این اثر در تأکیدش بر تجربه‌ی زیسته و ملموس این دگرگونی است؛ جایی که پساانسان‌گرایی نه صرفاً یک ایده، بلکه فرآیندی تدریجی، دردناک و گاه ناگزیر است. شخصیت‌ها نه با یک «جهان پساآخرالزمانی» روبه‌رو هستند، بلکه در حال تبدیل شدن به بخشی از همان نظمی‌اند که پیش‌تر برایشان بیگانه بود. این تبدیل، نه قهرمانانه است و نه تراژیک به معنای کلاسیک، بلکه حالتی بینابینی دارد: نوعی انحلال تدریجی در کلیتی که فردیت را همزمان تهدید و بازتعریف می‌کند. از این منظر، قلمروی لاشخورها تصویری از آینده‌ای ارائه می‌دهد که در آن، مسئله دیگر «نجات انسان» نیست، بلکه «بازتعریف آن» است: تعریفی که مرزهایش دیگر به‌سادگی قابل تشخیص نیست.

سریال با نشان دادن وابستگی تدریجی انسان‌ها به موجودات و فرایندهای زیستی سیاره، مرزهای هویت انسانی را نیز متزلزل می‌کند. بقا دیگر در گرو تسلط بر طبیعت نیست، بلکه در گرو ادغام، سازگاری و حتی از دست دادن بخشی از «انسان بودن» است. سایبرگ شدن دیگر تنها جنبه فیزیکی ندارد، بلکه تحولی زیربنایی‌تر است. اینجاست که پساانسان‌گرایی به اوج خود می‌رسد: جایی که انسان ناچار است برای ادامه‌ی حیات، خود را نه در تقابل، بلکه در امتداد دیگر اشکال زندگی تعریف کند. در چنین جهانی، «انسان» دیگر یک هویت ثابت نیست، بلکه حالتی سیال و در حال تغییر است که در تعامل مداوم با امر غیرانسانی شکل می‌گیرد.

در نهایت، قلمروی لاشخورها با پیش بردن این منطق پساانسان‌گرایانه، مخاطب را به بازاندیشی در نسبت خود با جهان وامی‌دارد؛ جهانی که دیگر نه صحنه‌ای برای تسلط، بلکه شبکه‌ای از روابط درهم‌تنیده و بی‌مرکز است. این اثر نشان می‌دهد که اضطراب، شگفتی و حتی زیبایی، همگی از دل همین وضعیت ناپایدار و ناآشنا زاده می‌شوند؛ جایی که مرز میان انسان و غیرانسان محو می‌شود و بقا مستلزم پذیرش این بی‌ثباتی است. در چنین چشم‌اندازی، «قلمروی لاشخورها» صرفاً روایتی از بقا در یک سیاره‌ی بیگانه نیست، بلکه تأملی است بر فروتنی هستی‌شناختی انسان؛ اینکه برای زیستن، باید از مرکزیت خود دست بکشد و به‌عنوان جزئی از کلیتی گسترده‌تر، دوباره تعریف شود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *