رنج نوشتن

از رنج نوشتن

مدتی‌ست که کلاس کپی‌رایتینگ دارم. خب تمام اصول را اسلاید کرده‌ام تا به شاگردانم مفهوم کپی‌رایتینگ و درست نوشتن را آموزش دهم.

اما از ابتدا متوجه شدم که این شاگردانم هنوز حتا یک پاراگراف ساده هم نمی‌توانند بنویسند. بنابراین از آنها خواستم قبل از هر چیز یک روز خود را از نگاه سوم شخص توصیف کنند.

من هم شروع به نوشتن در مورد خودم کردم. چند پاراگراف زیر شروع نوشتن من از یک روزم بود، گرچه تماما زاییده ذهنم هستند: 

صبح با صدای زنگ ساعت گوشی که سمفونی نهم بتهوون هست از خواب پا می‌شود.

نام این زنگ «پاشو خرس گنده» است.

هر روز صبح به این تضاد بین بتهوون و خرس گنده فکر می‌کند.

همسرش عموما زودتر از وی بیدار شده است. با این فکر که چقدر زندگی می‌تواند کوتاه، بی‌معنی و مسخره باشد کش و قوسی به خود می‌دهد و به دستشویی رفته تا صورتش را بشورد و ادامه این بی‌هودگی را به فاضلاب بسپارد.

صورتش مثل یک احمق در آینه به وی خیره شده.

خوب که به موهای سرش نگاه می‌کند می‌بیند چیزی از آنها نمانده و آنهایی هم که مانده‌اند خود را تسلیم رنگ سفید کرده‌اند. رنگی که به قول شاملو دیگر نمی‌توان از سر تکاند.

به هال که می‌رسد صبحانه‌اش آماده شده: شیر گرم، نان، مربا، پنیر و تمام آنچه که در ایران آن را اساس صبحانه می‌دانند. 

چند روزی‌ست سعی کرده که صبح‌ها سراغ شبکه‌های اجتماعی نرود.

آخر همه‌اشان پر از گلایه، خوشی‌های بی‌معنی، پوچ، بی‌مقدار و تنک هستند.

لباسش را که به خوبی اتو شده می‌پوشد، هندزفری‌اش را به گوش می‌اندازد، در را باز می‌کند، بوسه‌ای برای همسرش می‌فرستد و جاری می‌شود در رگ خیابان.

هوا تاریک و دلگیر است و خیابان نیز عموما از عابر خالی‌ست.

آن تک و توکی هم که زیر لامپ کم سوی چراغ برق پدیدار می‌شوند صورتک‌هایی سیاه رنگند که تنها عجله ازشان تراوش می‌شود.

با خود فکر می‌کند که عجله چه مفهومی دارد؟ زودتر به کارش برسند که حقوقی در آورند و آن را خرج محصولات شرکت‌های بزرگ کنند تا این تن بی‌صفت پیچ‌پیچش را مدتی حفظ نمایند؟ یا تلویزیون فلان مدل را بخرند چرا که دختر شمسی خانم از کیفیت آن بسیار سخن رانده؟

در این فکرهاست که دو چشم بزرگ پر نور بر دیوار مسجد نمایان می‌شود. نور می چرخد و پیرانه و خسته انتهای جاده را نشان می‌گیرد. دهانی از پنجره بیرون می‌آید و می گوید: هفت‌تیر! هفت‌تیر!

با سر اشاره می‌کند که ماشین بایستد. در را باز می‌کند. سوار می‌شود.

بوی بد دهان، آمیخته با عطر مشهد و سیر و عرق بدن، ترکیبی غیرقابل تحمل می‌سازد و وادارش می‌کند تا به روزنه پنجره پناه ببرد. با خود می گوید این است جامعه سرمایه‌داری، رفیق لنین!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *